|
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:6  توسط ابراهیم میرزایی
|
« ما می توانیم »
1 نوشتن در مهارت های زبان آخرین و مشکل ترین مهارت قلمداد می شود چون از یک سو رمزهای صوتی باید تبدیل به رمزهای دیداری یا خط شوند و از سوی دیگر هماهنگی میان چشم و دست و حرکت ماهیچه های ریزکار، نیاز به مهارت ویژه ای دارد . ضمناً تصورات ذهنی ، خصلت گزاره ای دارند و تعداد اندکی واژه توانایی حمل بار معنایی آن ها را داراست به همین دلایل است که علمای روان شناس زبان برای مهارت نوشتن فرایندی ویژه قایل اند ، و بر دشواری و پیچیدگی آن تاکید می نمایند . اگر به سطوح نوشتن نیز نگاهی اجمالی داشته باشیم نوشتن خلاق حدّ نهایی نوشتن است و می تواند در خلاقیت هم سطوح خاصی در نظر گرفت تا نوشته ای قابل عرضه در زمینه های ادبی و فرهنگی ارائه داد . از زمانی که معلمان ما در جهت دستیابی به نوشته های خلاق ، روش های نوین را برگزیدند ، سطح نوشته های فراگیران ما تغییر کرده و برای بهتر شدن نوشته ها و به سطح عالی رسیدن آن را هی بس طولانی در پیش داریم . درسی به عنوان « روش تدریس املا و انشا و دستور» در مراکز تربیت معلم فرصتی برای ارائه ی برخی از روش ها ی نوین است که بنده سالها افتخار تدریس در این ماده ی درسی را داشته ام. در اینجا یکی از روش هایی که عملا در کلاس پیاده کردم و نتیجه ی بسیار خوبی داشته نقل می کنم . در یکی از جلسات مربوط به درس انشا به دانشجویان گفتم کاغذی جلوی خود گذاشته و آنچه را که انجام دادنش برایتان مشکل است نام ببرید . برای اینکه مقصود خود را بیشتر بیان کنم چند لحظه ای که از نوشتن گذشت به چند نفر اشاره کردم و خواستم که نوشته هایشان خوانده شود . برخی متوجه منظور نشده بودند و چیزهایی نوشته بودند که انجام ندادن آنها بسیار هم خوب بود مثلاٌ « من نمی توانم به پدرم احترام نگذارم» ،« من نمی توانم تکالیفم را به موقع انجام ندهم » باشد توضیحی مجدد که کارهایی نوشته شود که انجام دادنش خوب است ولی ما به دلایل مختلف «با عنوان نمی توانیم » از انجام آنها طفره می رویم . این بار نوشتن آغاز شد و خودم هم مانند سایرین شروع به نوشتن کردم . بعد از حدود ده دقیقه پایان وقت اعلام شد و چند مورد از نوشته های خودم را خواندم و از دانشجویان خواستم که هر کس دو یا سه مورد از نوشته های خودشان را بخوانند . بعد از اینکه اکثر دانشجویان نوشته ها را خواندند به آن ها گفتم که نوشته ها را جمع آوری کنند و نزد من بیاورند . من هم که از قبل پاکتی آماده کرده بودم نوشته های خود و دیگران را در آن پاکت گذاشتم و همراه همه ی دانشجویان به باغچه ی مرکز تربیت معلم رفتیم . چون طرح برای خودم آشنا بود ولی برای دانشجویان مبهم؛ همه در راه سؤال می کردند کجا می رویم ؟ چه کار می خواهیم انجام دهیم ؟ تا اینکه به باغچه رسیدیم و بیلی آماده کنار زمین بود . به کمک آنها مقداری از خاک ها را جابجا کردیم و پاکت حامل پیام ناتوانی ها را زیر خاک دفن کردیم . سخنان بسیار مختصر در خصوص ناتوانی ها و مردن و دفن و مراسم ترحیم آنها بیان شد و به کلاس آمدیم . اطلاعیه های آماده به دیوارکلاس نصب شد که زمان و مکان مراسم ترحیم را اعلام می کرد . اشاره کردم که این اطلاعیه تا آخر سال روی دیوار می ماند تا ما هیچ گاه به فکر « نمی توانیم » نیفتیم چون آن مرده است . سپس از دانشجویان خواستم گزارشی از فعالیت انشایی امروز بنویسند که در پایان به چند مورد از این گزارش ها بدون تصرف اشاره می شود : دومین جلسه ی کلاس انشا روز سه شنبه 24/11/85 ساعت 30 : 13 بعداز صرف ناهار با دوستانم وارد کلاس انشا شدیم معمولاً در این ساعت سرکلاس نشستن خیلی سخت است، علت آن خواب لعنتی است که اکثر دانشجویان را کلافه می کند. بعداز نشستن روی صندلی های چوبی، استاد طباطبایی وارد کلاس شدند1و طبق معمول بلافاصله بعد از سلام درس را شروع کردند با این تفاوت که گفتند هر کس ورق کاغذی در آورده؛ خودشان روی تابلو با خط درشت نوشتند« ما می توانیم» اما به گفتند: شما ده جمله بنویسید که نمی توانید انجام بدهید. مثلاً « نمی توانم دروغ نگویم » تقریباً 5 الی 7 دقیقه فرصت دادند تا جملاتمان را نوشتیم سپس از هر کدام خواستند که اولین جمله اش را بخواند ...( مینا شجاعی ) در روز سه شنبه 24/11/1385 استاد طباطبایی با آرامش و متانت خاصی که همیشه همراه خود دارند و با قدم های محکم اما آرام و متین خود در حالی که کیفی به دست داشتند وارد کلاس شدند، با یاد و نام ایزد تعالی و سلام و احوالپرسی درس را آغاز کردند. بعد از مختصر گفت و گویی با دانشجویان ، از جای خود بلند شدند و عبارت « من می توانم» را روی تابلو نوشتند و ... ( معصومه رمضانی) ...همکاران به نوبت جمله ی خود را می خواندند که به بعضی از آنها شاره می کنم: ـ من نمی توانم مادری شایسته برای فرزندانم باشم. ـ من نمی توان درس بخوانم . ـ من نمی توانم فرزند خوبی تربیت کنم. ـ من نمی توانم پشتکار داشته باشم. ( مرضیه رمضانی) سپس استاد از هر کدام از ما خواستند تا جملات نوشته شده ی خود را بخوانیم هر کدام از دانشجویان جملات نوشته شده ی خود را خواندند بعضی از جملات تکراری بودند و بعضی دیگر اشکالاتی داشتند که با کمک استاد محترم تصحیح گردید استاد نوشته های دانشجویان را جمع کردند و گفتند همه برخیزند و به دنبال او به حیاط مرکز بروند همگی پشت سر ایشان به راه افتادیم. همه کنجکاو بودند که بدانند استاد می خواهند چه کاری انجام دهند. پس از طی کردن مسافت حیاط مرکز ، تقریباٌ به نزدیک نمازخانه ی مرکز رسیدیم. آقای رعیت ( یکی از دانشجویان) یک بیلی در دست داشت که با آن چله ای کوچک حفر کرد و استاد ورقه ها را به یکی از دانشجویان دادند و گفتند که آنها را در چاله بگذارد و آقای رعیت برروی آن خاک بریزد. روی ورقه ها با خاک پوشانیده شد. اولین تدفینی بود که می دیدم همه خندیدند و جملات خنده دار را برزبان می آوردند. یکی از دانشجویان می گفت : فاتحه بخوانید ، دیگری می گفت مراسم سه و هفت در مرکز برگزار می شود.( مینا هادیان) ... خلاصه همه فاتحه ی « من نمی توانم » ها را خواندیم و به سمت کلاس حرکت کردیم ، این بار استاد خیلی سریع تر از ما حرکت می کردند که من به دوستم گفتم استاد از این که سریع بر می گردد نقشه ای در سردارد و خود هم سریع بعد از استاد به کلاس آمدم وقتی وارد کلاس شدم، دیدم اطلاعیه ی ترحیم « من نمی توانم » تاریخ فوت 24/11/85 محل دفن « باغچه تربیت معلم » ..... را روی تابلو کلاس نصب کرده اند.( مینا شجاعی) ... ما هم که هاج و واج این حرکات را زیر نظر داشتیم بنده با کمال حیرت دیدم که تمام آن دست نوشته ها را در آن چاله دفن کردند و فرمودند: حالا همه می توانید ، هیچ کاری در این دنیا وجود ندارد که آدمی قادر به انجام آن نباشد من که از این کار استاد خیلی لذت بردم بعد به کلاس برگشتیم استاد اعلامیه ی تدفین را به بورد نصب نمودند بنده از کار استاد نتیجه گرفتم : ما قادر به انجام هر کاری هستیم!( شهلا پارسا) ... یکی از دانشجویان گفت دعا و فاتحه بخوانید دیگر ی گفت مراسم سوم و هفتم در همین مرکز برگزار می شود و ما همگی ناهار فردا میهمان مرکز هستیم خلاصه کلی خندیدم و همراه استاد به کلاس برگشتیم وقتی داخل کلاس شدیم پای تابلو یک اعلامیه چسبانده شده بود همه ی کارها با نظمی خاص و آمادگی قبلی انجام می شد و من از این برنامه ریزی واقعاً لذت می بردم و احساس خوبی داشتم ( زهرا انارکی کردی) ... استاد با این فعالیت ضعف و سستی را در وجود ما کاهش داده و باعث اعتماد به نفس ما شدند اگر در آینده احتمالاً کار سختی را به ما محول کنند با یادآوری این روز به توان و نیروی خود می افزاییم و از هیچ گونه ترسی واهمه نخواهیم داشت . زمانی که معلم درخود احساس توانایی واقتدار داشته باشد مسلماً به دانش آموزان خود نیز منتقل می کند. رفتارهای مناسب و استوار و محکم او درانجام کارها باعث پیشرفت دانش آموزان و زندگی بهتر آنها در آینده می شود. زندگی آینده ی آنها مدیون گفتار، کردار و عمل و افکار مثبت و اراده ی محکم معلم است( معصومه رمضانی ) ... آن روز ما از این کار استاد، درس بزرگی گرفتیم که همیشه به یادمان خواهد ماند ایشان با این کار، احساس « من نمی توانم » را در ما تضعیف نموده و ما را به توانایی داشتن درانجام کارها تشویق نمودند. فعالیت این روز، تأثیر بسیار مفیدی برافکار همه ی ما گذاشت، اعتماد به نفس ما را تقویت نموده و ما را براین امیدوار نمود که نباید درانجام کارها احساس ضعف و ناتوانانی داشته باشیم. ... این اعلامیه هنوز هم بر تابلوی کلاس نصب می باشد و ما هرروز با دیدن آن براستفاده از تواناییهای خود مصمم می شویم و این فکر را در خود تقویت می نماییم که باید « عزت نفس » دانش آموزان خود را نیز تقویت نموه و به آنها اطمینان دهیم که می توانند با فکر خود ، کارهای بزرگی انجام دهند.( مرضیه رمضانی) ... همان موقع استاد بالا سرورقه ها ایستاد و گفت:ما نمی توانیم های شما را دفن کردیم و در کلاس درس دیگر نمی توانیم درکار نیست. شما هم اگر در کاری جدیت و تلاش داشته باشید و اراده کنید و تصمیم بگیرید هر کاری که بخواهید می توانید انجام دهید هر چند آن کار برایتان مشکل باشد حالا اگر کسی فکر می کند که باز هم نمی تواند بنشیند و یک فاتحه برای آن بخواند که همگی بچه ها دوباره خندیدند، بعد همراه استاد به کلاس آمدیم به محض ورود به کلاس روی تابلو اعلامیه ترحیم زده بودند که ... ( اشرف سادات اردستانی) ... همه ی کارها با طرح برنامه ی از پیش تعیین شده انجام گرفته بود و همگی از آن لذت می بردیم و منتظر سخن آخر استاد بودیم که ایشان گفتند: ما همگی « ما نمی توانیم » ها را دفن کرده ایم و از این ساعت دیگر عبارت « ما نمی توانیم » نزد ما معنایی ندارد. دیگر ما می توانیم بر تمام کارها، مشکلات و مصائب فائق آییم .( مینا هادیان) استاد گرامی با این کار سه مطلب را به ما آموزش دادند: اول اینکه ما را از آن حالت خواب آلود بیرون آوردند و جنب و جوشی به کلاس دادند. دوم اینکه ما را به این باور رساندند که واقعاً « می توانیم » ممکن است اول هر کاری سخت باشد اما با توکل و تلاش و اعتماد به نفس می توان به موفقیت رسید. سوم ـ یک روش از روش های کار در کلاس انشا را به ما آموزش دادند( مینا شجاعی) ... ما در آنجا با هم قرار گذاشتیم دیگر نگوییم من نمی توانم، از این لحظه به بعد جمله ی : من می توانم را به کار ببریم ... ... اکنون ما می توانیم در انشا خلاقیت ها و توانایی های خود را بنویسیم ما می توانیم وظایف و مسوولیت ها ی خود را بهتر انجام دهیم. ما می توانیم از روش های مناسب برای نوشتن انشا استفاده کنیم . ما می توانیم از کمک و همکاری یکدیگر درامر انشانویسی استفاده کنیم و هزاران ما می توانیم ... ( ستاره ضیایی ) ... این زنگ برای من بسیار جالب و به یادماندنی بود و درس بزرگی برای من و دیگر همکاران شد که کلمه ی « نمی توانم » را از فکر و ذهن خود خارج کنیم و به بچه ها هم یاد بدهیم.( اعظم طباطبایی)
سیدمصطفی طباطبایی مدرس مرکز تربیت معلم زینبیه پیشوا
منابع 1ـ زبان شناخت ـ سیما وزیرنیا ـ چاپ اول 1379 ـ نشر قطره 2ـ ما می توانیم ـ مورمان کلیک . 3ـ کارهای عملی دانشجویان مرکز تربیت معلم زینبیه ی پیشوا
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط ابراهیم میرزایی
|
نمی دانم چه اندازه با من موافقید که معلم انشا در هر جلسه ی کلاس درس انشا باید طرحی نو در اندازد و کاری کند که دانش آموزان چشمهایشان را بشویند و جور دیگری به درس انشا نگاه کنند و همیشه منتظر باشند تا کلاس انشا کی فرا می رسد و برای حضور در کلاس لحظه شماری کنند و همچنین در کلاس انشا یاد بگیرند که زندگی و دنیا را زیبا ببینند. اگر معلمی خودش اهل ذوق نباشد نمی تواند برشاگردان اثر گذارد چون ذات نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش، معلم انشا خودش ابتدا باید اهل خلق و نوشتن و آفریدن باشد و خود از نوشتن نترسد و خودش همراه دانش آموزان در کلاس انشا، انشا بنویسد و این کار باعث علاقه ی بیشتر دانش آموزان به معلم و درس انشا خواهد شد. راهکارهایی که در ذیل ارایه می شود ثمره ی سال ها کار معلمی آن هم در کلاس انشا می باشد و نگارنده ی این سطور همیشه سعی نموده از بهترین و جدیدترین شیوه در تدریس انشا بهره ببرد و حالا نتایج و ثمره ی آن سالها، بر این صفحات جاری شود تا اگر همکاران دیگر صلاح دانستند از آن بهره ببرند و باعث زیبا شدن کلاس خود و لذت بردن شاگردان خویش شوند. 1ـ چشم ها را باز کنیم یکی از راه های خوب برای بالابردن قدرت دقت دانش آموزان این است که در اولین جلسه دانش آموزان را کنار پنجره ی کلاس ببریم و از ایشان بخواهیم هر چه را که در بیرون کلاس می بینند بنویسند یا آنها را فهرست نمایند و به آن ها گوشزد نماییم از هیچ چیزی چشم پوشی ننمایند و هر چه را که می ببینند بنویسند این کار باعث رقابت در بچه ها می گردد و هر کدام سعی می کنندچیزهایی بیشتری ببینند . بعد از 20 دقیقه از آنها بخواهیم نوشته های خود را برای هم کلاسی های خود بخوانند و دانش آموزان قضاوت کنند که کدام دانش آموز دیدش را بهتر باز کرده و بهتر نوشته است لازم به یادآوری است معلم هم همراه دانش آموزان باید انشا بنویسد و انشای خود را برای آنها بخواند. 2ـ جمله سازی با کلمات غیر مرتبط یکی دیگر از روش هایی که در کلاسم موفق به انجامش شدم و باعث شد که دانش آموزان به وجد بیایند و از انشا نترسند و به آن علاقه مند شوند این بود که برروی تابلو یک جدول سه در سه ( نُه خانه ای ) می کشیدم و از بچه ها می خواستم که هر کلمه ای که به ذهنشان رسید بگویند و به آن ها یادآورد می شدم که هر چه کلمات بی ربط تر باشد بهتر است سپس کلمات را در خانه های جدول می نوشتم وقتی جدول کامل شد از نفر اول می خواستم با ردیف اول افقی ، نفر دوم با ردیف دوم افقی، نفر سوم با ردیف سوم افقی، نفر چهارم با ردیف اول عمودی و نفر پنجم با ردیف دوم عمودی و ............ جمله بسازند اگر خانه های جدول کم می آمد جدولی دیگر می کشیدم . سپس از بچه ها تقاضا می نمودم جملات خود را به 10 جمله برسانند بعد جمله ها را به هم ربط دهند. گاهی از دانش آموزان می خواستم به 9 کلمه ی جدول فقط یک جمله بسازند. بعضی مواقع جمله های دانش آموزان را برروی تابلو می نوشتم و از آن ها می خواستم با جمله های روی تابلو انشان بنویسند و جالب این است دانش آموزان با ذوق و شوق فراوان این کار را انجام می دادند و می گفتند آقا ما تا الان فکر می کردیم انشا سخت است اما با این کار فهمیدند انشا چقدر ساده و زیباست. دوباره از این روش در جلسه ی بعد استفاده کنیم اما به ایشان می گفتم جلسه ی بعد روشی دیگر . برای نمونه جدول در زیر آورده می شود:
جمله های دانش آموزان 1ـ دوست خنگ من ماکارونی می خورد. 2ـ من مداد را به سمت دایناسور شوت کردم. 3ـ مدرسه ی ما رایانه و مروارید دارد. 4ـ دایناسور مدرسه ما ماکارونی می خورد. 5ـ آدم خنگ با توپ به رایانه شوت زد. 6ـ ..... 3ـ بازی با کلمات دانش آموزی گوید سپس از شاگردان می خواهیم با کلمات روی تابلو انشا بنویسند. این کار برای دانش آموزان حالت بازی را دارد البته بازی فکری و این که اندیشه خود را به حرکت در آورند. این کار را می تواند با اسم بچه ها ، اسم اشیا، میوه ها، گل ها، غذاها و .... انجام داد. 4ـ دلم می خواهد یکی دیگر از راه های تدریس انشا این است که موضوعاتی به دانش آموزان بدهیم که برای آن ها ملموس باشد و راحت بتوانند احساسات خود را بیان کنند یکی از این موضوعات « دلم می خواهد » یا « بهترین دوست» یا « ای کاش » و ... زمانی موضوع « دلم می خواهد » را به دانش آموزان دادم و از آن ها خواستم هر چه دل تنگشان می خواهد بنویسند. آن ها هم گوش کردند و نوشتند: « من دلم می خواهد که گلی از گل های خوشبوی بهشت که بوی عطر پیامبر گرامی را می دهد، باشم، که باعث خوشحالی مردم شوم دیگری نوشته بود: « من دلم می خواهد مقداری پول داشته باشم تا با آن قرض های پدر و مادرم را که به خاطر آن حسرت می خورند و ناراحتند و سرم داد می کشم پرداخت کنم» دیگری گفته بود: « من دلم می خواهد یک بز می داشتم و هر روز شیرش را می دوشیدم و می خوردم و وقتی شیرش تمام شد خودش را می خوردم» شاگرد دیگر نوشته بود: « من دلم می خواهد معلم فارسی بشوم و همچنین دلم می خواهد هرکس مرا اذیت کرد جوابش را بدهم یا بهتر با او دعوا کنم ولی زورم نمی رسد و همچنین شاگرد دیگر گقته بود : من دلم می خواهد آنقدر زور داشتم تا با یک ضربه حریف را بخوابانم و ............... » با این دانش آموزان آرزوها و خواسته هایشان را به زبان خود نوشته بودند و هر کدام خوشحال از اینکه توانسته اند انشا بنویسند. 5ـ خواندن کتاب قصه یکی از کارهای خوب که در کلاس انشا می توان انجام داد خواندن کتاب های قصه و داستان و خاطرات در کلاس است اگر معلمی تمام طول سال را در کلاس انشا فقط برای بچه ها کتاب بخواند دانش آموزان نه تنها ضرر نکرده اند بلکه بهترین استفاده را از کلاس درس برده اند یکی از داستان هایی که همیشه در کلاسم می خوانم قصه ی بچه ی مردم در کتاب « سه تار جلال آل احمد» می باشد . داستان بچه ی مردم نمونه ی بسیار جالبی برای داستان کوتاه و توصیف می باشد روش خواندن به این صورت است که داستان را می خوانیم و از دانش آموزان می خواهیم اسمی دیگر برای داستان انتخاب کنند و یا آخر داستان را طوری دیگر به پایان برسانند و یا ادامه ی آن را بنویسند چون زمانی که داستان به پایان می رسد دانش آموزان فکر می کنند هنوز داستان تمام نشده است و این کار خوبی است که دانش آموزان آن را به دلخواه ادامه دهند در زیر نام هایی که دانش آموزان برای بچه ی مردم پیشنهاد نموده اند می آورم. 1ـ مادری که دیگر مادر نیست 2ـ هیچ کس مرا دوست ندارد 3ـ بچه ی بی نوا 4ـ درپیچ و خم زندگی 5ـ میم مثل مادر 6ـ برباد رفته 7 ـ بی وفا 8 ـ تیسمیس 9 ـ تخمه ی آفتابگردان 10ـ وصله ی ناجور و ... درادامه غیر از کتاب های جلال آل احمد کتاب های آقای هوشنگ مرادی کرمانی نظیر« لبخند و مربای شیرین » و .... پیشنهاد می شود همچنین از قصه ی «عدل صادق چوبک » و قصه های یک دقیقه ای فریبا کلهر و نشان لیاقت عشق و ............ نباید گذشت. 6ـ کتاب برای کلاس در ابتدای سال از هر دانش آموز مبلغی پول می گرفتم و خودم هم مبلغی روی آن پول ها می گذاشتم و با آن مبلغ کتاب های قصه برای دانش آموزان می خریدم و از آن ها می خواستم آن را بخوانند و خلاصه نویسی نمایند و سپس کتاب ها را بین خودشان عوض کنند به این ترتیب دانش آموزان در طول سال با مبلغی اندک چندین کتاب مطالعه می نمودند و در پایان سال همراه دانش آموزان کتاب ها را به کتابخانه ی مدرسه هدیه می دادیم. 7 ـ خطوط ناقص و انشا در بعضی از جلسات خطوط ناقصی مانند زیر را به دانش آموزان می دادم و از ایشان می خواستم خطوط را ادامه دهند و کامل نمایند و شکل جدید خلق کنند . سپس از آن ها می خواستم شکل رسم شده را توصیف نمایند و یا دو شکل را به هم جملات ربط دهند یا با اشکال کشیده شده داستان بسازند با این کار هم دانش آموزان خلاق شناخته می شوند و هم می توان به روانشناسی آنها پی برد. مطالب بالا گزیده ای از روشهای اجرایی در کلاس انشا بود، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. ابراهیم هداوند میرزایی مدرس مرکز تربیت معلم زینبیه پیشوا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:48  توسط ابراهیم میرزایی
|
ما یعنی نبوده ایم.یعنی هستیم وداریم زندگی می کنیم.همدان سرداست.ولی نه به سردی پارسال.من هنوز دارم به طرف غرب می روم ومی شکنم.این درد بزرگیست کایا!مرگ نمی دانم هنوز از کجا واردمی شود ومرا به نیستان می خواند .امروز فردا ندارد. گاهی فکر می کنم باید گذشت ورفت.ماندن یعنی پوسیدن.خودم رامی خوردم که چرا ماندم.حماقت کردم که زندگی می کنم .اما به تازگی متوجه شده ام که هرگز نمانده ام که دارم می روم.ناخواسته .این راوقتی به اینه نگاه می کردم متوجه شدم. مادرم گفت لبخند بزن. زدم به چهره ای که پوسیده بود.اما همین یک چشم باز مرا می برد. می برد به میدان عین القضات.توی ماشین نشسته بودم تا مسافر بزنم .ان زن از گوشه چادرش مرا نگاه می کرد.آن زن!همیشه با آن زن می آیدتا چه اتفاقی بیافتد.ان زن امده ومرا نگاه می کرد.چشم های درشت ومشکی اش را فقط دراین چشم نگه داشتم وحالامی فهم چرا هدایت زن اثیریش را تکه تکه کرد .می خواست فقط چشم هایش را داشته باشد .من نیز فقط چشم هایش را .او رفت وسوار ماشین من نشد .من نیز سوارش نکردم.اما اکنون می دانم که من نیز با او رفته ام. رفته ام ونمانده ام. وقتی رفتی دیگر برگشتی نیست. داشتم دفترم را می خواندم .وای خدا من چقدر رفته ام !!یک بار توی یکی از جاده ها به طرف غرب رفته ام و هرگز بر نگشته ام.انها که مرا دیده بودندمی گفتندتوباز داری می روی.می روم وهیچ وقت نمی رسم.این خیلی خوب است.ما همگی می دانیم که نرسیدن بهتر است.یعنی همیشه در راه باشی. رگتایم همان موسیقی نیست کتاب رمان رگتایم اثر نویسنده امریکایی (دکتروف)است که در ایران توسط محمدقاضی ترجمه شده است.رمان گزاره هایی است برشی از تاریخ امریکا.ابتدای قرن بیستم .زمانی که تراموا،ریل اهن ها مثل مار در شهرهای امریکا کش می ایند ومدرنیته با تمام مظاهرش می اید نه امریکا که دنیا را قالبی دیگر دهد. داستان با ویژگی های مدرنش از ذهن کودک یک خانواده ای روایت می شود که درگیر تمام مظاهر زندگی جدید می شوند.ذهنی قصه گو که به صورت سرراست از ابتدا تاانتهای داستان گزاره صادر می کند وخواننده در پایان احساس می کند هنوز وارد ماجرای داستان نشده است.اگر چه پایان داستان باحادثه تمام می شود اما خواننده ما شنوده خبریست که برای اوپخش می شود.از ویژگی های مهم رمان لحن راویست که باچاشنی مطایبه، پرده از زندگی انسان قرن بیستم برمی دارد بدون هیچ بزرگ نمایی. داستان متشکل از چند روایت موازیست که درنهایت به یک دیگر متصل وپیوندمی خورند. رگتایم ضرباهنگ دارد امانه از نوع موسیقایی که بل از نوع تپشهای قلب ادم های داستان.ازمبارزه،اکتشاف،خانواده،عشق،رابطه جنسی وهمه ی ان چیزهایی که قلب انسان امروزی را به تپش وامی دارد . شاید این اخرین برگ هایی از دست نوشته های پیامبری باشد.من این پیامبر را می شناختم دریکی از همین کوچه های این شهر،پشت خانه مازندگی می کرد.همه اهالی محل می دانستیم این مرد،مرد معمولی نیست/اسم او را می دانستیم .عیسا بود.مطمئن بودیم که عیسا "ع"فرزندمریم مقدس نیست.اگرچه شک کرده بودیم اما همه می دانیم که شک یکی از ویژگی های زندگی امروزیست.من با این که نوجوانی بیش نبودم می دانستم این مرد حتمن پیامبر است.همه اهل محل می دانستیم این مرد هیچ دروغ نگفته.ما ایل و طایفه اش را هم می شناختیم.از یکی از روستاهای همین دیار خودمان بودند.مادرم می گفت پدرو مادرش از غصه همین مرد دق کردند مردند. من اگر چه درکتاب های دینی همیشه خوانده بودم که باید به والدین احترام کرد امابازمی دانستم این مردیامبراست/یک بارحتارفتم در خانه اش رابزنم بگویم من به توایمان دارم.اما برگشتم گفتم دین پدر مادرم چه.من نیز می خواستم مثل اودر اعتقادم راسخ باشم.برگشتم.اما من به حقیقت اوایمان اوردم .او هیچ وقت حق کسی راندزدیده بود این رانه من که تمامی مردمی که اوراسنگ زدند می دانستد/او هرگز نگفت پیامبرم، می گفت همه پیامبرند.وقتی مردم باسنگ زدنش فرار کرد.می دانستم همه پیامبرهاازدست همین پیامبرهاسنگ وچوب خورده اند اما چرا فرارمی کرد/من دوست داشتم اوباضربه سنگ ها شهیدشوداما نشد.اورفت در رابست.مردم کوچه ی ما به احترام پدرش درخانه اش رانشکستند.گفتند دولت محکومشمی کند.من هنوز مثل احمق ها نمی دانم گناهش چه بود. اما شب مناجاتش راشنیده ام وچند برگی ازدست نوشته های اورا که باد به حیاط ماآورده بودخوانده ام.اوپیامبرشادی هابود.نوشته بود:مانیز پیامبرانی بودیم .من می دانم منظوراو ازماهمان انسان هاست.اورسالت اش شادی بود.شادی برای تمام انسان ها.اما غمگین بود.نوشته بودتلخک گونه بایدبخندانم .اوشب هازار می زد .های های گریه.چه کسانی این رامی دانتد جزمن؟هیچ کس!گریه می کرد های های .من هرگزنتوانستم مستقیم توی چشم های اونگاه کنم و ارام ارام اشک نریزم.مادرمی گفت( من هروقت چشم های ان پسررا می دیدم غربت پدر ومادرم یادم می افتاد. توی داهات خاکشان کردیم امدیم)من نمی دانستم این غربت درچشم های پیامبرچیست.ولی درک این که این چشم هایی ست که دخترهای همسایه ازدیدنشان فقط سکوت می کنند،کارسختی نبود.من هر چه چقدر ازاین پیامبر بنویسم بزرگی اوراپنهان می کنم.اما بایدگفت بعد ازان سنگ خوردن کسی اوراندید.بعداز چندماه که همسایه هادربازکردند تاسراغی ازاوبگیرندمن نیزداخل خانه شدم .هیچ اثر!بعضی هامی گویندمامورها سربه نیستش کردند.بعضی ها می گویندشبانه رفت شهر دیگری وهمان جا مرد.برادرهایش هم خانه رافروختند ومراسمی حتمن بدون اطلاع اهل محله برایش گرفتند.من می دانم پیامبر غمگین نتوانست غم راتحمل کند ورفت /این که حالا در سن چهل سالگی ام این گونه اورا یاد اوری می کنم درد بزرگی ست .مریم معشوقه جوانی ام برایم نوشت تونیز پیامبری . اما ستاره ها همین پیامبرهاهستند.مریم پاک من می دانم وقتی ان را برایم می نوشت شازده کوچولو را برای بارپنچم خوانده بود.نه من هرگز هیچ ادعایی ندارم. پیامبر گفت دزدیُ نکنید،زنا نکنید،دروغ نگویید.اری می گویم من دروغ نگویید.بگذارید دنیا برمدار راستی وطبیعی اش بچرخد.برادرم،ابراهیم گفت محمد یک شغل خوب مانند کارمندی.گفتم نه"این نیست.برای پدر تعریف نکرده ام .پدر یک بار خودش گفت من نیز این خواب را دیده ام. من دیگر برای کسی تعریف نکردم ونخواهم کرد.حالا شاید ابراهیم نوشت .مراد می گوید از اثرات تنهایی است .مراد دانشجوی دکترای روانشناسی است واز منظر خود حق دارد این گونه تفسیر کند.اما علم همیشه در مقابل اعجاز پیامبران به بن بست رسیده است.من تنهایی ام را می پذیرم .تنهایی عظیم وعمیق .دردناک بود اما اکنون لذت که نه،به نوعی هم زیستی با ان رسیده ام.گفته بودم عیسا فریاد زد خدایا مرا چرا تنها گذاشتی .در ان شهر کوچک مرزی به مریم گفتم خدا تنهایی مرا دوست دارد.زخم هایم دارند خوب می شوند .این را مادرم خدیجه امروز گفت.اما نمی دانم چرا گریه کرد.پرسیدم ،گفت از خوشحالیست. آن روز که او رفت باد می آمد.پرنده ها شهر را ترک کرده بودند.می دانستم اتفاقی می خواهد بیافتد.زن همسایه روبرو،پنچره اش را بست.رفتگرها دیگر شهر را جارو نمی کردند.سر کوه پیدا نبود.کفش هایم را دیگر واکس نکشیدم.لباس هایم را اتو نکشیدم.دفترچه ی تلفنم را با برگ های خیابان سوزاندم.باد می آمد و من می دانستم می خواهد اتفاقی بیافتد.خانه ام با گورستان فاصله ای نداشت.قبلن ها هزار بار فکر کرده بودم. من تجسم خوبی داشتم .این را همه دوستان و اطرافیان اعتراف کردند.پیاده راه افتادم.باد می آمد.موهایم را با خود می برد. دست هایم رها در باد بود .پاهایم با باد بود. باد بودم. می رفتم. قبرستان در جنوب شرقی شهر بود. باد از شمال می آمد به جنوب می رفت. باد مرا نبرد.قبرستان خلوت بودوسرشار از سکوت مرده ها .مرده ها همه با باد رفته اند.گاهی باد خاطره هایشان را در کوچه ها جمع می کندورفتگران آتش می زنند تا شهر پر نشود از مانده برگ ها.باد تخم گیاهان را به شهر می آورد و می کاشت.درخت می شد.درخت برگ می داد. و باد برگ ها رارهایی می داد از درخت. برگ خاطره درخت بود که با باد می رفت. مرده ها با باد می رقصیدند بی صدا.آشفته می رقصیدندودرختها می لرزیدنداز ریزش برگ ها.خاطرات با باد می روندودرخت می ماند پابرجا که باد دورش پیچید.اوهم با باد آمده بود.از شمال با باد آمده بود و می رفت حالا که فکر می کنم چقدر شکل باد بود. اوباد بود.باد گرم شمال از کناره های دریا.باد رفت و من می دانستم در این شهر اتفاقی می افتد. بادازشمال آمد که مرا ببرد.من رفتم نیمه راه باد مرا رها داد.تصور کرد بودم گورستان را.گوشه ی گورستان قبری خالی بود.کنده بود.خوابیدم باد مرا نبرد.باد خاک ها را می ریخت روی تنم.که باد بود.می ریخت و من دیگر نمی توانستم برخیزم.می خواستم برخیزم خاک سنگین شده بود.خاک باد در ذهنم مانده بود.خاک ها را فراموش کردم.بادبرخاست.برخاستم.با باد رفتم از شمال به جنوب.از شرق اما نه بر غرب،رها در باد.باد بود.من خوابیده بودم و هیچ اتفاقی نبود.دانه های برف از بالا به سر خاک می آمدندوباد مرده بود.هرکه با باد می رفت مرده بود.وبعداز هرمرگی آرامشی ست و آرامش باد مرگ اوست. انان که مرا به ترس از همه هستی متهم کردند کاملن برحق بودند.ترسی عظیم از زیستن ونتوانستن. این ابتدای ماجراست وایمانم هیچ جسارتی به من نداد.اندک اندک برجاده ها چشم می دوزم وحسرت رفتن دارم .ای کاش بر خواب هایم از واقعیت روزنه ای بود تا می توانستم اهسته بروم ودیگر برنگردم.می دانم این اغاز ماجراست. من هرسان که گردم به مستی هلاک به ایین مستان بریدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید به اب خرابات غسلم دهید پس ان گاه بر دوش مستم نهید مریزید برگورمن جزشراب نیارید در ماتمم جز رباب اهورا مزدای تو تا کی می خواهد از من مجسمه ای زیبا بسازد؟اما بگوتیشه اش را زمین نگذارد.من ایستاده ام.بگوان قدر بکوبد که در استانه روح دمیدن باشد.اما اگرمرابابتک ضربه هایش شکست چه؟ ایا دوباره می تواند برخیزاندم.نه عزیز خسته نیستم وایستاده ام. بگو بکوبد
در دست های خسته من نارنجکی ست که می توانم دنیا راتمام کنم دیر امدی نزدیک نشو دنیامنم من معلمی وادبیات. متاسفانه کمتر به رابطه بین انها پرداخته شده است. در ایران ادبیات جدی ما نیز هنوز در گوشه ی عزلت بسر می برد.دانش اموزان وحتا متاسفانه معلمان هم با ادبیات داستانی ایران بیگانه افتاده اند.ادبیاتی سرشار از اندیشه ها که می تواند هم تعالی دهنده باشد. مراسم روز مادر وروز قلم چند دقیقه فیلمی واقعی ازسنگ زدن دختری را در گوشی دوستی دیدم وگریستم.یکی می گفت کردستان عراق است.هرجهنم دره ای که باشد مهم نیست .مهم مرگ ادمی با شقاوت وبربریت جمعی.چه مظلومانه دامنش راپایین میکشید با ان حال زار که نامحرمان عریانی اش را نبیند . من اگر در این ماتم می مردم سزاوار بود. در زمستانی که گذراتدم تنها چیزی که نصیبم شد اواز دور پرندگانی که شنیدم وهیچ وقت به همدان برنگشتند.سرما از ابان شروع شد وخنوز سرد است .هنوز بهار نیامده است.نمی داتم شاید من سردم است.صبح که می خواستم بروم سر کاراز رفتگر محله هم پرسیدم .او هم گفت هوا سرد است جوان ُبه هر صورت هوا سرد است وکسی هم باور نمی کند کاری نمی شود کرد. دوست بسیار نازنیم برایم جمله ای از شکسپیر نوشته بود که :(فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست بیاوری وبدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموشش کنی) نگاه پدیدارشناسی به جمله : در لایه های زیرین این جمله تناقضی هست که تمام غم های هستی را می توان در ان خلا صه کرد .البته این تناقض در نمونه های عملی بیشتر نمود پیدا می کند.بدست اوردن به نوعی برابر بادلبستگی نیز می باشد.دلبستگی جریان ناخود اگاه میل به رسیدن می باشد.در مقابل نتواستن به رسیدن جریان فراموشی را به وجود نمی اورد و میل مضاعفی نیز ایجاد نمی کند.فراموشی اصالت ندارد.فراموشی از نبود به وجود می اید هم چون تاریکی که در فقدان نور موجود می شود. مساله بودن یا نبودن نیست .مساله خواستن ونتوانستن است.خواستن به رسیدن ،خواستن به فراموشی :جریان های متضاد.باور کردن این قیضه همان غم هستی ست .چندان که تحلیل ان نیز به این سادگی نیست.غم یعنی سعی در باور کردن موضوعی وفراموشی که هیچ تعریفی ندارد.اری عزیزاز من نخواه به این صراحت با گفته شکسپیر هم سو شوم.
دیروز از زاهدان بر گشتم .جشنواره قابلی بود.داوری ها را بگذاریم کنار .سیستان را دیدیم و با بلوچی ها صحبت کردیم.می شود همیشه صحبت کرد.اما گوش دادن چقدر مشکل است. از همدان تا زاهدان راهی نیست وقتی می خواهی اسم کوچک خدا را ذر نیمروز بخوانی.بگذار همین شلوغی بروم.هیچ اتفاقی نمی افتد.ابراهیم هم برودفلک الفلاک. ماندم بروم یانه اما شاید جشنواره نیمروز سیستان کمکم کند تصمیم بگیرم.این روز دوستان خواب می بینند گریه می کنم.گریه نکرده ام اما کاش می توانستم.روز ها می رود و من تنها مهندهام برای فردا.همدان سرمایش را سرم داد می کشد.کاش از گرمای جنوب کسی برایم سوغات بیاورد.من نیز در عوض برج میلاد را به نامش می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:16  توسط ابراهیم میرزایی
|
|